دیکشنری فارسی

discommode

معنی فارسی

ناراحت کردن زحمت دادن

معنی کامل و مثال‌ها

/dis´kǝ mōd´/vt.

ناراحت کردن، آژمند کردن

مترادف‌ها

verb active
Disturb, annoy, molest, trouble, disquiet, incommode, inconvenience, put to inconvenience.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن