disease
معنی فارسی
ناخوشي مرض امراض ناخوش کردن ازارکردن
معنی کامل و مثالها
/di zēz´/n., vt.
● بیماری، مرض، ناخوشی، عدم صحت مزاج، آزار
the diseases of the heart
بیماریهای قلب
she has a rare disease
او مرض نادری دارد.
lung diseases
بیماریهای ریه
● بیمارکردن، بیمارگونه کردن
● نامرتب کردن، به هم زدن، نادهناد کردن
* diseased, adj.
بیمار، بیمار گونه، مریض، ناخوش، معیوب، آفت زده
the diseased lungs of a man who had smoked for years
ریههای بیمار مردی که سالها سیگار میکشید
to save the healthy trees, you have to cut the diseased ones
برای نجات درختان سالم باید درختان آفت زده را ببرید.
the diseased state of that country's economy
وضع بیمار گونهی اقتصاد آن کشور
her diseased thoughts
اندیشههای بیمارگونهی او
مترادفها
noun
Disorder, distemper, malady, complaint, ail, ailment, sickness, illness, indisposition, infirmity.