دیکشنری فارسی

disease

UKdiziːz USdı'zi:z

معنی فارسی

ناخوشي مرض امراض ناخوش کردن ازارکردن

معنی کامل و مثال‌ها

/di zēz´/n., vt.

بیماری، مرض، ناخوشی، عدم صحت مزاج، آزار

the diseases of the heart

بیماری‌های قلب

she has a rare disease

او مرض نادری دارد.

lung diseases

بیماری‌های ریه

بیمارکردن، بیمارگونه کردن

نامرتب کردن، به هم زدن، نادهناد کردن

* diseased, adj.

بیمار، بیمار گونه، مریض، ناخوش، معیوب، آفت زده

the diseased lungs of a man who had smoked for years

ریه‌های بیمار مردی که سال‌ها سیگار می‌کشید

to save the healthy trees, you have to cut the diseased ones

برای نجات درختان سالم باید درختان آفت زده را ببرید.

the diseased state of that country's economy

وضع بیمار گونه‌ی اقتصاد آن کشور

her diseased thoughts

اندیشه‌های بیمارگونه‌ی او

مترادف‌ها

noun
Disorder, distemper, malady, complaint, ail, ailment, sickness, illness, indisposition, infirmity.

واژه‌های دیگر با معنی «ناخوشي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن