دیکشنری فارسی

disembody

UKdisimbɔdiː

معنی فارسی

ازجسم جداکردن تجريد کردن مجردکردن

معنی کامل و مثال‌ها

/dis´im bäd´ē/vt.

(از قید جسم و زندگی جسمانی رها کردن) تن آزاد کردن، روحانی کردن

Dante saw many disembodied souls

دانته ارواح تن آزاد فراوانی را دید.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن