دیکشنری فارسی

disembody

UKdisimbɔdiː

معنی فارسی

ازجسم جداکردن تجريد کردن مجردکردن

معنی کامل و مثال‌ها

/dis´im bäd´ē/vt.

● (از قید جسم و زندگی جسمانی رها کردن) تن آزاد کردن، روحانی کردن

Dante saw many disembodied souls

دانته ارواح تن آزاد فراوانی را دید.

تعریف انگلیسی

verb
  1. free from a body or physical form or reality “Something ----s somebody”

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن