دیکشنری فارسی

disenchant

UKdisintʃɑːnt

معنی فارسی

ازطلسم رهاکردن واگرفتن

معنی کامل و مثال‌ها

/dis´in chant´/vt.

(از توهم و تخیل درآوردن) توهم زدایی کردن، گمان‌زدایی کردن

her disenchantment had a profound effect on others

توهم زدایی او اثر ژرفی بر دیگران داشت.

دلسرد کردن، توذوق کسی زدن، سرخورده کردن

she had become disenchanted even with life itself

او حتی از زندگی هم سیر شده بود.

مترادف‌ها

verb active
Free from enchantment, deliver from illusions, remove the spell from.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن