دیکشنری فارسی

disencumber

UKdisinkʌmbər

معنی فارسی

رهاکردن (ازباريامانع) ازقيدازادکردن

معنی کامل و مثال‌ها

/dis´in kum´bǝr/vt.

دست و بال کسی را باز کردن، رفع دردسر (یا مزاحمت و غیره) کردن، سبکبال کردن

he disencumbered himself from luxuries

او خود را از شر تجملات راحت کرد.

مترادف‌ها

verb active
Disburden, disengage, disembarrass, release, ease, rid, set free.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن