disfranchise
معنی فارسی
ازحقوق بوميان وشهرنشينان بي بهره کردن ،
ازحق راي محروم کردن
معنی کامل و مثالها
/dis fran´chīz´/vt.
● از حقوق شهروندی محروم کردن (به ویژه از حق رای)، از حقوق اجتماعی محروم کردن
laws whose aim was to disfranchise blacks
قوانینی که هدف آن محروم کردن سیاهان از حق رای بود
● (از امتیاز یا حق ویژهای) محروم کردن، امتیاز زدایی کردن، جواز و حقوق انحصاری را (از شخص یا موسسه) پس گرفتن، از عضویت برکنار کردن
* disenfranchisement, n.
1- محرومیت از حقوق (به ویژه حق رای) 2- محرومیت از حق ویژه یا امتیاز بازرگانی یا عضویت
مترادفها
verb active
Deprive of a franchise, deprive of chartered rights or the privileges of a citizen.