دیکشنری فارسی

disjunctive

UKdisdʒʌŋktiv

معنی فارسی

جداسازنده فاصل دربردارنده دوشق مختلف

معنی کامل و مثال‌ها

/-tiv/adj., n.

● منفک کننده، جداساز، وابندگر، همگشا

● (وابسته به جداشدگی یا انفکاک) جدا شده، وابندیده، همگشوده، گسسته

● (دستور زبان) وابسته به حرف ربط جداساز (یا حرف ربط استثنا)

disjunctive conjunction

هم‌بند واژه‌ی جداساز (حرف ربط استثنا)

● (منطق) منفصل، فصلی

تعریف انگلیسی

adjective
  1. serving or tending to divide or separate

مترادف‌ها

adjective
Disjoining, discretive, alternative.

واژه‌های دیگر با معنی «جداسازنده»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن