دیکشنری فارسی

dismember

USdıs'membə

معنی فارسی

بندازبندسواکردن بريدن اندامهاي (کسيرا) بريدن

معنی کامل و مثال‌ها

/dis mem´bǝr/vt.

● بند از بند جدا کردن، وابندیدن، قطع اندام کردن، اندام بری کردن، (انسان و جانور) دست و پا بری کردن

the police found his dismembered body near a hill

پلیس جسد قطعه قطعه شده‌ی او را در کنار تپه‌ای پیدا کرد.

in the meat-packing plant, they first dismember a carcass and then package the parts

در کارخانه‌ی گوشت ابتدا لاشه را تکه تکه و سپس بسته‌بندی می‌کنند.

● تکه‌تکه کردن، بخش‌بخش کردن، (کشور) تجزیه کردن، تکه پاره کردن، ناقص کردن

the rebels threatened to dismember the country

یاغیان کشور را به تجزیه تهدید می‌کردند.

* dismemberment, n.

1- وابندیدن، اندام بری، دست و پا بری 2- (کشور) تجزیه، تکه پاره سازی، ناهماد سازی، ناقص سازی

تعریف انگلیسی

verb
  1. separate the limbs from the body “the tiger dismembered the tourist” “Somebody ----s somebody” “Something ----s somebody” “They want to dismember the prisoners”
  2. divide into pieces “our department was dismembered when our funding dried up” “The Empire was discerped after the war” “Somebody ----s something” “Something ----s something”

مترادف‌ها

verb active
1. Mutilate, dislimb, disjoint.
2. Divide, separate, sever, pull apart, break up, dilacerate, rend asunder.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن