دیکشنری فارسی

disobey

US'dısə'beı

معنی فارسی

نافرماني کردن سرپيچي کردن اطاعت نکردن

معنی کامل و مثال‌ها

/dis´ō bā´, -ǝ bā´; dis´-/vt., vi.

نافرمانی کردن، اطاعت نکردن، فرمان‌برداری نکردن، تمرد کردن، گردنکشی کردن، سرتابی کردن، سربرتافتن

he was arrested for having disobeyed his superior officer's orders

به خاطر سرپیچی از دستورات افسر مافوق خود بازداشت شد.

to disobey one's conscience

از وجدان خود پیروی نکردن

a driver who disobeys traffic regulations

راننده‌ای که مقررات رانندگی را رعایت نمی‌کند (زیر پا می‌گذارد)

مترادف‌ها

verb active
1. Refuse to obey, break the command of, refuse submission to, disregard the commands of.
2. Transgress, violate, infringe, disregard, set at nought or defiance, go counter to.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن