دیکشنری فارسی

dispossess

معنی فارسی

ازتصرف محروم کردن بي بهره کردن محروم کردن رهاکردن

معنی کامل و مثال‌ها

/dis´pǝ zes´/vt.

(از مالکیت) محروم کردن، (به زور) گرفتن، مصادره کردن، خلع ید کردن

they were dispossessed of their land and belongings

زمین و مایملک آنها را مصادره کرده بودند.

مترادف‌ها

verb active
1. Deprive, divest, strip.
2. Dislodge, eject, oust, drive out.
3. (Law.) Disseize, oust, wrongfully dispossess.

واژه‌های دیگر با معنی «ازتصرف محروم کردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن