دیکشنری فارسی

disseminate

USdı'semə'neıt

معنی فارسی

(درهمه جا) پاشيدن بخش کردن منتشرکردن

معنی کامل و مثال‌ها

/di sem´ǝ nāt´/vt.

(تخم) پاشیدن، پراکندن، افشاندن، پراشیدن

منتشر کردن، اشاعه دادن

the information disseminated by the radio

اطلاعات منتشر شده توسط رادیو

* dissemination, n.

انتشار، پراکنش، پراش، اشاعه

the dissemination of leftist political views

اشاعه‌ی نظریات سیاسی (دست) چپی

مترادف‌ها

verb active
Spread, propagate, diffuse, disperse, circulate, promulgate, spread abroad.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن