دیکشنری فارسی

distaste

UKdisteist USdıs'teıst

معنی فارسی

بي رغبتي بي منشي بي رغبت کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/dis tāst´, dis´tāst´/n., vt.,vi.

● (با: for ) بی‌میلی، اکراه، بیزاری، نفرت، روی‌گردانی از، آریغ

she had a distaste for boxing

او از مشت‌بازی بدش می‌آمد.

his distaste for classical music was evident

بیزاری او از موسیقی کلاسیک آشکار بود.

● (قدیمی) دوست نداشتن، بیزار بودن از، نفرت داشتن از

● (مهجور) نفرت‌انگیز بودن، بیزار کننده بودن، ناگوار بودن

تعریف انگلیسی

noun
  1. a feeling of intense dislike

مترادف‌ها

noun
1. Disrelish, disgust.
2. Aversion, dislike, repugnance, displeasure, dissatisfaction.

واژه‌های دیگر با معنی «بي رغبتي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن