دیکشنری فارسی

dock (4)

معنی کامل و مثال‌ها

/däk/n., vt.

● دم (دم جانور بدون پشم یا موی آن)

● دم بریده، دم کل، کوته دم

● دم بریدن، دم کل کردن

a docked horse

اسب دم کل

● (انتهای چیزی را) بریدن، کوتاه کردن

he had docked the tail and ears of his dogs

او گوش و دم سگ‌های خود را بریده بود.

● حذف کردن، ستردن

it was necessary to dock some of the sentences

لازم بود که برخی از جملات حذف شوند.

● جریمه کردن، (از حقوق و غیره) کسر کردن، تاوان گرفتن

he was docked $20 for repeated tardiness

به خاطر تاخیر مکرر بیست دلار جریمه شد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن