dock (4)
معنی کامل و مثالها
/däk/n., vt.
● دم (دم جانور بدون پشم یا موی آن)
● دم بریده، دم کل، کوته دم
● دم بریدن، دم کل کردن
a docked horse
اسب دم کل
● (انتهای چیزی را) بریدن، کوتاه کردن
he had docked the tail and ears of his dogs
او گوش و دم سگهای خود را بریده بود.
● حذف کردن، ستردن
it was necessary to dock some of the sentences
لازم بود که برخی از جملات حذف شوند.
● جریمه کردن، (از حقوق و غیره) کسر کردن، تاوان گرفتن
he was docked $20 for repeated tardiness
به خاطر تاخیر مکرر بیست دلار جریمه شد.