دیکشنری فارسی

doom (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/dōōm/n., vt.

● (در اصل) حکم، فرمان، دستور، مقرره

● داوری، قضاوت (به ویژه در مورد اتهام)، محکومیت

● سرنوشت، نصیب، قسمت، سرنوشت شوم، بدآیند، بدشگونی

his doom is sealed

سرنوشت او شوم است.

he couldn't escape his doom

نتوانست از سرنوشت شوم خود بگریزد.

● داوری کردن، محکوم کردن

God will judge and doom their guilty souls

خدا ارواح گنهکار آنان را داوری و محکوم خواهد کرد.

● تنبیه کردن، دچار عقوبت کردن، به سرنوشت بدی دچار کردن، محکوم به شکست کردن

their efforts were doomed to failure

کوشش‌های آنها محکوم به شکست بود.

doomed to extinction

محکوم به فنا

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن