doom (1)
معنی کامل و مثالها
/dōōm/n., vt.
● (در اصل) حکم، فرمان، دستور، مقرره
● داوری، قضاوت (به ویژه در مورد اتهام)، محکومیت
● سرنوشت، نصیب، قسمت، سرنوشت شوم، بدآیند، بدشگونی
his doom is sealed
سرنوشت او شوم است.
he couldn't escape his doom
نتوانست از سرنوشت شوم خود بگریزد.
● داوری کردن، محکوم کردن
God will judge and doom their guilty souls
خدا ارواح گنهکار آنان را داوری و محکوم خواهد کرد.
● تنبیه کردن، دچار عقوبت کردن، به سرنوشت بدی دچار کردن، محکوم به شکست کردن
their efforts were doomed to failure
کوششهای آنها محکوم به شکست بود.
doomed to extinction
محکوم به فنا