دیکشنری فارسی

dot (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/dät/n., vt.

● نقطه، خجک، نکته

there is a dot on the "i"

روی "i" یک نقطه است.

from a distance those islands appeared as tiny dots

از فاصله‌ی دور آن جزایر همچون نقطه‌های کوچک دیده می‌شد.

put a dot in front of those who have come

جلو اسم آنهایی که آمده‌اند یک نقطه بگذار.

● لکه‌ی کوچک، داغ کوچک

the telltale dots of measles

لکه‌های آشکار (بیماری) سرخک

● خال، خالچه، گردی (کوچک)

polka dot

خال خال، خال‌دار

● نقطه‌دار کردن، با نقطه مشخص کردن، نقطه‌نقطه کردن، خال خال کردن، نقطه‌چین کردن

a dotted line

خط نقطه‌چین، خط مقطع، خط نقطه‌ای

rustic houses dotted the landscape

خانه‌های روستایی چشم‌انداز را نقطه نقطه کرده بودند.

fishing villages dot the coast

ساحل از دهکده‌های ماهی‌گیران پوشیده شده است.

● (ریاضی) علامت اعشار، نشان دهگان

dot and carry

ده بر یک

● (تلگراف) نقطه (در مقابل خط: dash)

* dot one's i's and cross one's t's

بسیار دقت کردن

* dotted line

خط نقطه‌چین

* on the dot

(عامیانه) درست سر ساعت، درست به موقع

* the year dot

(انگلیس - خودمانی) سال‌ها پیش

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن