dot (1)
معنی کامل و مثالها
/dät/n., vt.
● نقطه، خجک، نکته
there is a dot on the "i"
روی "i" یک نقطه است.
from a distance those islands appeared as tiny dots
از فاصلهی دور آن جزایر همچون نقطههای کوچک دیده میشد.
put a dot in front of those who have come
جلو اسم آنهایی که آمدهاند یک نقطه بگذار.
● لکهی کوچک، داغ کوچک
the telltale dots of measles
لکههای آشکار (بیماری) سرخک
● خال، خالچه، گردی (کوچک)
polka dot
خال خال، خالدار
● نقطهدار کردن، با نقطه مشخص کردن، نقطهنقطه کردن، خال خال کردن، نقطهچین کردن
a dotted line
خط نقطهچین، خط مقطع، خط نقطهای
rustic houses dotted the landscape
خانههای روستایی چشمانداز را نقطه نقطه کرده بودند.
fishing villages dot the coast
ساحل از دهکدههای ماهیگیران پوشیده شده است.
● (ریاضی) علامت اعشار، نشان دهگان
dot and carry
ده بر یک
● (تلگراف) نقطه (در مقابل خط: dash)
* dot one's i's and cross one's t's
بسیار دقت کردن
* dotted line
خط نقطهچین
* on the dot
(عامیانه) درست سر ساعت، درست به موقع
* the year dot
(انگلیس - خودمانی) سالها پیش