dovetail
US'dʌv'teıl
معنی فارسی
کام وزبانه دم فاخته اي ، جفت کردن ، جفت شدن
معنی کامل و مثالها
/duv´tāl´/n., vt., vi.
● (هرچیز به شکل دم کبوتر) دم کبوتری
● (نجاری) کام و زبانه، کام و زبانهی دم چلچلهای (بخش برجسته یا زبانه را tenon و بخش فرو رفته یا کام را mortise میگویند)
● همبست (یا اتصال) کام و زبانهای (dovetail joint هم میگویند)، کلاف
● (نجاری) کام و زبانه کردن، کلاف کردن
the ends of the boards were dovetailed together
گوشههای تختهها را به هم کلاف کرده بودند.
● (واقعیت یا اطلاعات یا آمار و غیره) جفت و جور کردن یا شدن، (از نظر منطقی و غیره) هماهنگ کردن
in Iowa corn growing and hog raising dovetail efficiently
در ایالت آیووا کشت ذرت و پرورش خوک به طور موثری با هم هماهنگ شدهاند.