دیکشنری فارسی

drab (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/drab/n., adj.

● پارچه‌ی قهوه‌ای مایل به زرد (به ویژه پشمی)

● رنگ قهوه‌ای مایل به زرد، رنگ بی‌روح، مرده، رنگ و رو رفته، بی‌حالت، دل‌گیر، بی‌رنگ و آب، ملالت‌آور، یک‌نواخت و خسته کننده

she was dressed in drab colors

لباس رنگ و رو رفته‌ای به تن داشت.

he led a drab, melancholy life

زندگی یکنواخت و غم‌انگیزی را می‌گذراند.

● (آدم) نچسب، خسته کننده، عاری از هوش

a truly drab personality

شخصیتی واقعا خسته کننده

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن