دیکشنری فارسی

dub (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/dub/vt.

● (مهجور) زدن (با پهنه‌ی شمشیر و غیره)، فروکردن (با چیز تیز)، به هم زدن یا کاویدن (با انبر و غیره)

● (با زدن پهنه‌ی شمشیر بر شانه‌ی شخص به او) مقام و لقب اشرافی دادن، رتبه و مقام دادن به

the king himself dubbed him a knight

پادشاه شخصا به او عنوان اشرافی اعطا کرد.

● نام دادن به، نامیدن

they dubbed the new invention "laser"

آنان اختراع جدید را ((لیزر)) نامیدند.

● (چوب و غیره را با رنده یا تیشه) صاف کردن، صیقلی کردن

● (با مالیدن) چرم را به عمل آوردن و تکمیل کردن

● (خودمانی - ورزش) خیطی بالا آوردن، بد ضربه زدن (به گوی)

● (خودمانی - ورزش) ناشی، بد بازیکن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن