duck (2)
معنی کامل و مثالها
/duk/vt., vi., n.
● (برای مدت کوتاه) زیر آب کردن یا رفتن، غوطه دادن یا خوردن
my older brother caught me and ducked me under
برادر بزرگم مرا گرفت و سرم را زیر آب کرد.
please don't duck me, I have an earache
خواهش میکنم مرا غوطه ندهید گوش درد دارم.
● جا خالی دادن، پس کشیدن
he threw a stone and I ducked my head
او سنگی پراند و من سرم را دزدیدم.
as soon as he saw me he ducked behind a fence
مرا که دید پشت نرده قایم شد.
● (عامیانه) از زیر کار در رفتن، (انجام وظیفه و غیره) کوتاهی کردن
he ducks responsibility
او از زیر کار در میرود.
● به سرعت داخل یا خارج شدن (با: in یا out)
he ducked out of the meeting to go to the bathroom
او از جلسه بیرون پرید که به مستراح برود.
the mouse ducked its head in and out of its hole
موش سرش را از سوراخ خارج و داخل میکرد.
● غوطه، زیرآب روی، جاخالی، قصور