دیکشنری فارسی

duck (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/duk/vt., vi., n.

● (برای مدت کوتاه) زیر آب کردن یا رفتن، غوطه دادن یا خوردن

my older brother caught me and ducked me under

برادر بزرگم مرا گرفت و سرم را زیر آب کرد.

please don't duck me, I have an earache

خواهش می‌کنم مرا غوطه ندهید گوش درد دارم.

● جا خالی دادن، پس کشیدن

he threw a stone and I ducked my head

او سنگی پراند و من سرم را دزدیدم.

as soon as he saw me he ducked behind a fence

مرا که دید پشت نرده قایم شد.

● (عامیانه) از زیر کار در رفتن، (انجام وظیفه و غیره) کوتاهی کردن

he ducks responsibility

او از زیر کار در می‌رود.

● به سرعت داخل یا خارج شدن (با: in یا out)

he ducked out of the meeting to go to the bathroom

او از جلسه بیرون پرید که به مستراح برود.

the mouse ducked its head in and out of its hole

موش سرش را از سوراخ خارج و داخل می‌کرد.

● غوطه، زیرآب روی، جاخالی، قصور

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن