دیکشنری فارسی

egg (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/eg/n., vt.

● تخم مرغ

I had boiled eggs for breakfast

صبحانه تخم مرغ آب‌پز خوردم.

to lay eggs

تخم گذاشتن

● تخم جانور (به ویژه ماهی و خزنده)

the eggs of a snake

تخم‌های مار

fish egg

خاویار، اشپل، اشپیل

these eggs hatch into larva

این تخم‌ها تبدیل به لیسه می‌شوند.

● (زن) تخمک، تخم‌زا (ovum و egg cell هم می‌گویند)

● تخم مرغی شکل، تخم دیس، بیضوی، تخم مرغ مانند

● (خودمانی) آدم

he's a good egg!

آدم خوبیه‌!

● (به ویژه در آشپزی) تخم مرغ زدن به

● (امریکا - عامیانه) تخم مرغ پرتاب کردن

* Easter egg

تخم مرغ رنگ کرده (ویژه‌ی ایام عید پاک)

* don't teach your grandmother to suck eggs

به من یاد نده چون خودم بلدم، خودم هفت مرده حلاجم

* egg cup

جا تخم مرغی

* egg on ones face

(عامیانه) شرمندگی در اثر اشتباه لپی

* hatch eggs

(جوجه و لیسه و غیره) از تخم درآمدن

* lay an egg

1- تخم دادن 2- (امریکا - عامیانه - به ویژه در تئاتر و هنرپیشگی) خیطی بالا آوردن، افتضاح کردن

* put (or have) all one's eggs in one basket

همه‌ی دارایی خود را در یک کار (یا معامله) به کار زدن (و به مخاطره انداختن)

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن