egg (1)
معنی کامل و مثالها
/eg/n., vt.
● تخم مرغ
I had boiled eggs for breakfast
صبحانه تخم مرغ آبپز خوردم.
to lay eggs
تخم گذاشتن
● تخم جانور (به ویژه ماهی و خزنده)
the eggs of a snake
تخمهای مار
fish egg
خاویار، اشپل، اشپیل
these eggs hatch into larva
این تخمها تبدیل به لیسه میشوند.
● (زن) تخمک، تخمزا (ovum و egg cell هم میگویند)
● تخم مرغی شکل، تخم دیس، بیضوی، تخم مرغ مانند
● (خودمانی) آدم
he's a good egg!
آدم خوبیه!
● (به ویژه در آشپزی) تخم مرغ زدن به
● (امریکا - عامیانه) تخم مرغ پرتاب کردن
* Easter egg
تخم مرغ رنگ کرده (ویژهی ایام عید پاک)
* don't teach your grandmother to suck eggs
به من یاد نده چون خودم بلدم، خودم هفت مرده حلاجم
* egg cup
جا تخم مرغی
* egg on ones face
(عامیانه) شرمندگی در اثر اشتباه لپی
* hatch eggs
(جوجه و لیسه و غیره) از تخم درآمدن
* lay an egg
1- تخم دادن 2- (امریکا - عامیانه - به ویژه در تئاتر و هنرپیشگی) خیطی بالا آوردن، افتضاح کردن
* put (or have) all one's eggs in one basket
همهی دارایی خود را در یک کار (یا معامله) به کار زدن (و به مخاطره انداختن)