دیکشنری فارسی

elder (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/el´dǝr/adj., n.

● بزرگتر، ارشد، مسن تر

my elder brother is named Jahangir

برادر بزرگ من جهانگیر نام دارد.

● مهتر، مهین، مافوق، کدیور، سرور، سالار، شیخ

an elder statesman

دولتمرد مهتر

● (زمان) باستان، پیشین، عتیق، کهن

his poems are of the elder New England tradition

اشعار او با سنت دیرین نیوانگلاند رابطه دارد.

● آدم سالخورده، پیر، سالمند

● نیا، جد، سر دودمان، پیش کسوت، (جمع) پیشینیان

rules and standards passed down from the elders

مقررات و معیارها از نیاکان دست به دست گشته است.

● سرقبیله، ریش سفید، بزرگ طایفه (یا خاندان)

the elders of the village assembled

ریش سفیدان قبیله دور هم جمع شدند.

● (در برخی کلیساها) کشیش، عضو شورای کلیسا، (کلیسای مورمون) کشیش ممتاز

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن