دیکشنری فارسی

embrace (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/em brās´, im-/n., vt., vi.

● در آغوش گرفتن، در بغل گرفتن، بغل کردن

she embraced and kissed her son

پسر خود را بغل کرد و بوسید.

they embraced and wept

آنان یکدیگر را در آغوش گرفتند و گریستند.

● (با میل) پذیرفتن، استفاده کردن از

to embrace an opportunity

از فرصت استفاده کردن

after the war, the Japanese began to embrace Western ways

بعد از جنگ ژاپنی‌ها شروع به پذیرش روش‌های غربی کردند.

to embrace a new profession

حرفه‌ی جدید را با رغبت آغاز کردن

● احاطه کردن، فرا گرفتن (دور چیزی)، گردگیری کردن

an isle embraced by the blue sea

جزیره‌ی کوچکی که دریای نیلگون گرداگرد آن را گرفته است

● شامل بودن، در بر داشتن، حاوی بودن

biology also embraces botany and zoology

زیست‌شناسی، گیاه شناسی و جانور شناسی را هم در بر می گیرد.

● متوجه شدن، در یافتن، درک کردن

her glance embraced the scene

نگاهش متوجه صحنه شد.

● در آغوش گیری، آغوش

she felt safe in her mother's embrace

در آغوش مادرش احساس مصونیت می‌کرد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن