دیکشنری فارسی

entrain (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/en trān´, in-/vt., vi.

● (سربازان و غیره را) سوار قطار کردن

● سوار ترن شدن

we entrained in Ahwaz

ما در اهواز سوار ترن شدیم.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن