دیکشنری فارسی

entrance (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/en´trǝns/n.

● ورود، درآیش، درون رفت، درآیند، دخول

to make an entrance

وارد شدن (به طور رسمی)

she smiled upon her entrance into the room

هنگام ورود به اتاق لبخند زد.

he made an entrance through the window

او از پنجره داخل شد.

the entrance of the army into the city

ورود قشون به شهر

● (وسیله‌ی دخول) در، دروازه، درون رو، دالان، هشتی، مدخل، راه ورود

all entrances to the city were guarded by armed men

کلیه‌ی راه‌های ورود به شهر توسط قراولان مسلح پاسداری می‌شد.

we passed through a narrow entrance

از مدخل باریکی رد شدیم.

● اقدام (به کاری کردن)، پرداختن به

the country's entrance into war

ورود کشور به جنگ

● وسیله‌ی دستیابی

for the child, books were the entrance to a new world

برای آن کودک کتاب دری بود به یک دنیای جدید.

● حق ورود

entrance fee

ورودیه

entrance ticket

بلیط ورودی

● ابتدا، آغاز

at the entrance of the night silence fell on the village

در آغاز شب سکوت بر دهکده حکمفرما شد.

at the entrance of the holiday season

ابتدای فصل تعطیلات

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن