دیکشنری فارسی

entrance (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/en trans´, -träns´; in-/vt.

● به عالم خلسه فروبردن، به خواب واره فروبردن، مدهوش کردن

● مجذوب کردن، مسحور کردن، دل‌فریفته کردن

the beauty of the land entranced them

زیبایی آن سرزمین آنان را مفتون کرد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن