entrench
معنی فارسی
سنگربندي کردن (در) درسنگرقراردادن
معنی کامل و مثالها
/en trench´, in-/vt., vi.
● با سنگر محصور کردن، سنگربندی کردن
● (با فعل مجهول و یا ضمیر انعکاسی) جایگیر شدن، (محکم) سرجای خود نشستن
his government is now firmly entrenched and it would be difficult to overthrow it
دولت او اکنون سخت استقرار یافته است و بر انداختن آن مشکل خواهد بود.
entrenched commercial interests
علایق بازرگانی دارای ریشههای عمیق
● (با: on یا upon) تجاوز کردن (به زمین یا دارایی و غیره)، (به طور غیر مجاز) وارد شدن، فراتاز کردن، فراتاختن، فزونروی کردن
he did not entrench upon his mother's fortune
او به اموال مادرش دست درازی نکرد.
● (در اثر فرسایش) آبکند ساختن، پر شکاف کردن
● به سنگر رفتن، سنگر گرفتن
the soldiers entrenched and awaited the enemy
سربازان سنگر گرفتند و به انتظار دشمن نشستند.
* entrench a town
شهری را سنگر بندی کردن، شهری را مستحکم کردن
* entrenchment, n.
1- سنگربندی، مستحکم سازی 2- سنگر گیری، درسنگر قرار گرفتن یا دادن 3- جایگزینی، استقرار
تعریف انگلیسی
- fix firmly or securely “Somebody ----s something”
- impinge or infringe upon “This impinges on my rights as an individual” “This matter entrenches on other domains” “Somebody ----s something” “Something ----s something”
- occupy a trench or secured area “The troops dug in for the night” “Somebody ----s something”