دیکشنری فارسی

envoy (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/än´voi´, en´-/n.

● پیام رسان، پیغامبر، پیک

● نماینده، عامل

the mountaineers sent an envoy to negociate with the mayor

کوه نشینان نماینده‌ای فرستادند تا با شهردار مذاکره کند.

● (نماینده‌ی سیاسی) ایلچی، سفیر، فرستاده، مامور سیاسی، کاردار

the French envoy met the President

فرستاده‌ی فرانسوی با رئیس جمهور ملاقات کرد.

* envoy extraordinary

فرستاده‌ی ویژه، مامور سیاسی فوق‌العاده

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن