envoy (1)
معنی کامل و مثالها
/än´voi´, en´-/n.
● پیام رسان، پیغامبر، پیک
● نماینده، عامل
the mountaineers sent an envoy to negociate with the mayor
کوه نشینان نمایندهای فرستادند تا با شهردار مذاکره کند.
● (نمایندهی سیاسی) ایلچی، سفیر، فرستاده، مامور سیاسی، کاردار
the French envoy met the President
فرستادهی فرانسوی با رئیس جمهور ملاقات کرد.
* envoy extraordinary
فرستادهی ویژه، مامور سیاسی فوقالعاده