equivalent to معنی فارسی در حکم واژههای دیگر با معنی «در حکم» moveable by destination منقول در حکم غير منقول procedendo حکم پادشاه در مورد تسريع دادرسي به، قاضي يي که صدور راي را به تاخير انداخته، است not-self نامي است که به ساختمانهاي پادگني (آنتي ژن) که براي، يک موجود زنده در حکم ماده خارجي است داده ميشود اين، مواد سبب ايجاد پادتن ها (آنتي بادي) در برابر خود شده و inshrine با حرمت نگاه داشتن، در مزار گذاشتن، در حکم مزار يا معبد بودن براي court of record دادگاهي که پرونده و سوابق دعاوي مطروحه، را حفظ مي کند، در CL فقط اينگونه محاکم حق صدور حکم implied trust مسئوليت فرضي، امانت فرضي، حالتي است که کسي به حکم مندرج در قانون whist خاموش، هيس، يکجور بازي در ورق ntamount بربر، همچند، معادل writ of error حکم تصحيحي، قرار تصحيحي، قرار يا حکم دادگاه که متضمن تصحيح possession money حق الاجرا، حق النسبي، حق الحفظ