even (to) معنی فارسی يکنواخت کردن يکدست کردن هموار کردن واژههای دیگر با معنی «يکنواخت کردن» man power leveling يکنواخت کردن نيروي انساني level out برابر کردن، يکنواخت کردن. conformal projection نوعي سيستم تهيه نقشه، بزرگ کردن يکنواخت نقشه capacitor intel filter شبکه اي متشکل از يک خازن و يک سلف بمنظور، يکنواخت کردن خروجي موج دار رکتيفاير vegetate روييدن، گياه وار زيستن، يکنواخت زندگي کردن uniform يک شکل، متحدالشکل، يکان raster graphics روش مرتب کردن و نمايش داده بصورت سطرهاي، افقي از يک شبکه يکنواخت يا سلولهاي، تصوير