دیکشنری فارسی

fag (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/fag/n., vt., vi.

● (سخت کار کردن و خسته شدن) فرسوده شدن یا کردن، خسته شدن یا کردن، ازپا افتادن، جان کندن، ستوهیدن، مانده شدن، خرحمالی کردن (معمولا با : away)

I used to fag away in the office all day

تمام روز در اداره جان می‌کندم.

● (معمولا با : out) از پا انداختن

I am completely fagged out

از خستگی رمق ندارم.

● (انگلیس ـ عامیانه) کار شاق، جان کندن، کد، کدیمین، خرحمالی

digging out the weeds is a bit of a fag

وجین کردن علف‌های هرزه، کار سختی است.

● (انگلیس ـ عامیانه) خستگی، ماندگی، فرسودگی، ستوهیدگی

● (انگلیس ـ شاگردی که برای شاگرد کلاس بالاتر نوکری یا فرمانبری می‌کند) نوکر، فرمانبر، نوچه، به عنوان نوکر یا نوچه استخدام کردن

he was my fag at Eaton

او در دبیرستان ایتون فرمانبر من بود.

● (انگلیس ـ عامیانه) آدم خرحمال، عمله

● (امریکا ـ تحقیرآمیز) کونی، همجنس‌باز

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن