دیکشنری فارسی

fair (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/fer/adj., n., adv., vi., vt.

● زیبا، دلپسند، خوبرو

a fair lady

خانمی خوشگل

the fair sex

زن، جنس لطیف

● پاک، نیک‌نام، خوش سابقه، بی‌کاستی

a fair name

نام نیک

● (دارای پوست سفید یا موی طلایی یا هردو) سرخ و سفید، سپید، بور، بلوند، سیمین رخ، سیمین‌بر

she is tall and fair

او بلندقامت و سپیدرو است.

fair skin

پوست سپید

fair hair

موی بور

● (آب و هوا و آسمان) صاف، روشن، بی‌ابر، بی‌توفان، بی‌باد و باران

fair weather

آب و هوای ملایم

● (خط و نوشتار) خوانا

a fair hand

خط خوانا

● با انصاف، برابر نگر، دادمند، بی‌غرض، بی‌غرضانه، برابر نگرانه، بی‌طرفانه، بدون تبعیض

a fair treatment of people without regard to their race or religion

رفتار منصفانه با مردم بدون درنظر گرفتن نژاد و مذهب آنها

fair employment practices

امور استخدامی عاری از تبعیض

a fair judge

قاضی منصف

a fair teacher

معلم بی‌غرض

● مجاز، قانونی، روا، سزاوار، مستحق، بحق

fair blow

(مشت زنی) ضربه‌ی مجاز

a fair punishment

تنبیه سزاوار

● امیدبخش، نویدبخش

● متواضع و خوش‌برخورد

● (باد و غیره) موافق، یاری دهنده

fair wind

(کشتی رانی) باد موافق

● نسبتا بزرگ

a fair fortune

ثروت نسبتا زیاد

● متوسط، نسبتا خوب، رضایت‌بخش، میانگیر، میانگر

the patient's condition is fair

حال بیمار نسبتا خوب است.

her geography is good and her Persian composition is fair

جغرافی او خوب و انشای فارسی او متوسط است.

● خوش ظاهر (ولی نه خوش باطن)، ظاهر فریب

fair words

سخنان چرب و نرم

● (قدیمی) بی‌مانع، (راه) باز، سرراست

a fair road

راه باز

● (مهجور) زیبایی

● (قدیمی) زن

● (قدیمی) چیز خوب یا زیبا

● دقیقا، درست، مستقیم

he was struck fair in the face

درست خورد به صورتش

● (محلی ـ در مورد آب و هوا و آسمان) صاف شدن، روشن شدن

● (به ویژه در کشتی سازی) دارای سطح صاف و صیقلی کردن

* by fair means or foul

هرطور که شده، از هر طریق که بشود

* a fair cop

(انگلیس) بازداشت قانونی (سزاوار)

* a fair question

پرسش منصفانه، پرسش بجا و خوب

* a fair crack of the whip

سهم منصفانه دادن

* by one's own fair hand

(انگلیس ـ عامیانه) به دست خود

* fair and square

(عامیانه) دادگرانه و درستکارانه

* fair do (or doe)

(انگلیس ـ خودمانی) انصاف داشته باش

* fair to middling

(عامیانه) نسبتا خوب، پذیرفتنی، قابل قبول

* no fair

(معمولا به صورت حرف ندا) منصفانه نیست، مطابق مقررات نیست

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن