دیکشنری فارسی

fake (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/fāk/n., adj., vt., vi.

● وانمود کردن، (از راه وانمود کردن) گول زدن، دغلکاری کردن، دغل زدن، جا زدن، تقلبی چیزی را ساختن

he faked illness

او خود را به ناخوشی زد.

he is not sad, he is faking

او غمگین نیست، دارد تظاهر می‌کند.

the biologist who had faked his lab results committed suicide

زیست شناسی که نتایج آزمایش‌های خود را دستکاری کرده بود خودکشی کرد.

a faked-up narrative

شرح من درآوردی

● از خود درآوردن، جعل کردن، (دروغی) ساختن

he faked seven claims and presented them to the insurance company

او هفت ادعای قلابی به شرکت بیمه ارائه داد.

● (ورزش و غیره) جاخالی دادن، حرکت وانمودین کردن

● ساختگی، نااصیل، جعلی، مصنوعی، بدل، بدلی، تقلبی، نبهرگی، ناسره، دروغی

faked diamond

الماس ساختگی

a fake passport

پاسپورت جعلی

a fake beard

ریش دروغی

fake fur

خز مصنوعی

fake jewellery

جواهر بدلی

● دغل، وانمودگر، متظاهر، دغلکار

he is a fake and doesn't possess a grain of truth

او آدم دغلکاری است و یک جو درستی در وجودش نیست.

* to fake someone out

به کسی جاخالی دادن، یکدستی زدن به کسی، برگ زدن به کسی، حرکت وانمودین کردن، گول زدن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن