دیکشنری فارسی

fan (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/fan/n., vt., vi.

● (در اصل) ابزاری برای باد دادن غله (هنگام درو)، باد زن بوجاری

● بادزن، بادبزن (دستی یا برقی و غیره)، پنکه، (مکانیک) پروانه

I turned on the ceiling fan

پنکه‌ی سقفی را روشن کردم.

a Japanese (or folding) fan

بادزن تاشو، بادزن ژاپنی

a fan with blades (or vanes)

بادزن پره‌دار

a rotary fan

بادزن چرخان

a (motor) fan

پروانه‌ی موتور

a ventilation fan

بادزن هوا رسانی

an electric fan

بادزن برقی

● هرچیز بادزن شکل (بادزن تاشو)، بادزن سان، بادزن دیس (مثلا دم برخی پرندگان)، چتری

● (با بادزن) بادزدن

sweating women were talking and fanning themselves restlessly

زن‌ها عرق ریزان حرف می‌زدند و با بی‌تابی خود را باد می‌زدند.

● (هرچیزی) وزیدن یا وزاندن، دامن زدن، (با بادزن) دمیدن

to fan a fire

آتش را باد زدن، برآتش دمیدن

she was trying to fan our hostility further

او می‌کوشید که دشمنی ما را بیشتر دامن بزند.

he fanned away the Kebab smoke

او دود کباب را با بادزن بیرون راند.

● (مانند چتر یا بادزن تاشو) از هم باز شدن، چتری شدن، پخش شدن یا کردن

he was fanning out the cards in his hand

او ورق‌های بازی را چتروار در دست گرفته بود.

● (هنگام برداشت محصول غله) باد دادن، (از راه دمیدن) بوجاری کردن

● (امریکا ـ خودمانی) با کف دست زدن به، در کونی زدن به

● (امریکا ـ خودمانی) پشت سر هم تیر انداختن (با هفت‌تیر)

● (بیس‌بال) چوگاندار را از بازی خارج کردن

* fan out

(مانند بادزن تاشو یا چتر) از هم باز شدن، (از یک نقطه به اطراف) پراکنده شدن یا کردن، چتری کردن یا شدن

the peacock fanned out its tail

طاووس دم خود را چتری کرد (از هم باز کرد).

searching for the fugitives, the police fanned out across the plain

افراد پلیس در جستجوی فراریان در سرتاسر دشت پراکنده شدند.

* fan the air

به قصد کشتن چیزی(مثلا مگس) زدن و موفق نشدن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن