دیکشنری فارسی

farrow (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/far´ō/n., vt., vi.

● (خوک)

● زاییدن

● بچه خوک‌هایی که در یک وهله زاییده می‌شوند

● (مهجور) بچه خوک، خوک‌بچه

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن