faults in title معنی فارسی درک واژههای دیگر با معنی «درک» perception درک، ادراک، دريافت realization درک، مجسم سازي، تحقق apprehension درک، ادراک، فهم perceptiveness درک، قوه مدرکه، بينايي perceptivity درک، قومدرکه، بينايي self realization درک نفس، نيل به استعدادها وامکانات نفس. intue درک کردن، با فراست دريافتن، مستقيما دريافتن intuit درک کردن، با فراست دريافتن، مستقيما دريافتن cognize درک کردن، دانستن percipient درک کننده، زودياب، کسيکه بيرون ازحواس پنجگانه راميتواند