دیکشنری فارسی

fecund

UKfekənd

معنی فارسی

يارور برومند حاصل خيز فراوان پراثر

معنی کامل و مثال‌ها

/fē´kǝnd, fek´ǝnd/adj.

گشن‌ور، گشنی، بارور، برومند، پربار، حاصلخیز، پر فرزند، فرآور، پرزاد، (مجازی) اندیشمند، پر اندیشه، زادمند، خلاق

fecund herds

گله‌های پر زاد و ولد

Da Vinci's fecund mind

مغز پر اندیشه‌ی داوینچی

تعریف انگلیسی

adjective
  1. capable of producing offspring or vegetation
  2. intellectually productive “a prolific writer” “a fecund imagination”

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن