دیکشنری فارسی

fell (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/fel/vt., n.

● برزمین انداختن، زمین زدن

to fell an opponent with one blow

حریف را با یک ضربه برزمین افکندن

● (درخت) بریدن، اوژندن

they felled all of the forest's trees

آنها همه‌ی درختان جنگل را انداختند.

● (خیاطی) زیر دوزی کردن سجاف

● درختان بریده شده در یک وهله یا فصل، برش فصلی، اوژنه

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن