دیکشنری فارسی

fetch (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/fech/vt., vi., n.

● (رفتن و) آوردن، آمدن و بردن، بازآوردن

fetch me a hammer

برو یک چکش برام بیار.

I left the wounded ones and went to fetch the doctor

زخمی‌ها را گذاشتم و رفتم دنبال دکتر.

inside the station, I waited for my friends to fetch me

در درون ایستگاه ماندم تا دوستانم بیایند و مرا ببرند.

the souvenirs which he fetched back from Europe

هدایایی که از اروپا با خود آورد

● (استدلال یا شواهد و غیره) گرفتن

he had fetched his analogies from nature

او تشبیه های خود را از طبیعت گرفته بود.

● - رساندن، - آوردن

that question fetched the discussion to a close

آن پرسش بحث را به پایان رساند.

one shot fetched the bird down

یک تیر پرنده را به زیر آورد.

her singing fetched tears to my eyes

آواز او اشک به چشمانم آورد.

she could not fetch a laugh from the audience

نتوانست حضار را بخنداند.

● (قیمت و غیره) داشتن

horses fetched a good price at the market

اسب به بهای خوب در بازار به فروش می‌رفت (بازار اسب خوب بود).

● جلب (توجه یا محبت و غیره) کردن، گیرایی داشتن

he doesn't fetch the girls the way his brother does

او همانند برادرش دخترها را به طرف خود جلب نمی‌کند.

● (معمولا با: round) مجاب کردن، پذیراندن

his argument fetched Hassan round

استدلال او حسن را مجاب کرد.

● (نفس یا آه یا نعره و غیره) کشیدن، -کردن

Homa fetched a deep sigh

هما آه ژرفی کشید.

Pari fetched a sneeze

پری عطسه کرد.

● (باکشتی بادبانی یا اتوبوس و غیره) رسیدن به، وارد شدن به

we fetched the harbor before the storm broke

ما پیش از بروز توفان به بندرگاه رسیدیم.

he fetched home after his long bus ride

پس از سفر طولانی با اتوبوس به منزل رسید.

● (در مورد قایق یا کشتی) آمدن، رفتن

● (خودمانی - ضربه یا سیلی و غیره) زدن، وارد آوردن

● ترفند، حیله، جاخالی (دادن)

● (باد یا موج آب) فاصله‌ی طی شده بدون برخورد با مانع

* fetch and carry (for somebody)

خر حمالی کردن (برای کسی)، کار (برای کسی) انجام دادن، کار خانه کردن (برای کسی)

she was expected to fetch and carry all day

از او انتظار داشتند که صبح تا شب فرمانبری کند.

* fetch up

1- (عامیانه) رسیدن به، توقف کردن در 2- (محلی) بزرگ کردن (بچه)، پروراندن (بچه یا جانور)

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن