fetter
معنی فارسی
بخوکردن (يازدن) زنجيرکردن بازداشتن مانع شدن
معنی کامل و مثالها
/fet´ǝr/n., vt.
● غل و زنجیر پا، پا بند، بخو
the fetters of the slaves
غل و زنجیر بردگان
to keep in fetters
در غل و زنجیر نگهداری کردن
● قید، بند، مانع، بستانه، پایگیر
political fetters
موانع سیاسی
● غل و زنجیر کردن، پابند زدن به، بخو کردن
fettered cows
گاوهای غل و زنجیرشده
● مقید کردن، (پیشرفت و غیره را) مانع شدن، دست و پا گیر شدن، بستانه زدن به، محدود کردن
too many regulations have fettered traders
مقررات بیش از حد دست و پای تجار را بسته است.
مترادفها
I. noun
Shackle (for the feet), chain, bond, clog, hamper.
II. verb active
1. Shackle (the feet), clog, trammel, hamper, put fetters on.
2. Chain, bind, tie, confine, restrain, hamper, trammel, encumber.