دیکشنری فارسی

feverish

UKfiːvəriʃ US'fi:vərıʃ

معنی فارسی

تب دار بيقرار تب خيز

معنی کامل و مثال‌ها

/fē´vǝr ish´/adj.

تب‌دار، دارای تب (به ویژه اگر خفیف باشد)، داغ (مثل آدم تب‌دار)

the child's forehead felt feverish

پیشانی کودک داغ بود.

a feverish patient

بیمار تب‌دار

تب آور، تب زا

a damp, ferverish, unhealthy place

محلی مرطوب و تب آور و ناسالم

هیجان زده، پر شور، پر تب وتاب، پر جوش و خروش، شوریده، تب گونه (feverous هم می‌گویند)

he couldn't sleep and his feverish thoughts were concentrated on tomorrow's game

خوابش نمی‌برد و افکار شوریده‌ی او متوجه مسابقه‌ی فردا بود.

feverish activity

فعالیت تب گونه

تعریف انگلیسی

adjective
  1. marked by intense agitation or emotion “worked at a feverish pace”
  2. of or relating to or characterized by fever “a febrile reaction caused by an allergen” “Pertains to noun: fever, fever (for: febrile)”
  3. having or affected by a fever

واژه‌های دیگر با معنی «تب دار»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن