دیکشنری فارسی

fiber or fibre

معنی کامل و مثال‌ها

/fī´bǝr/n.

● تار، لیف (الیاف)، رشته، نخ، تارچه، دشک، نایچه، (ریسندگی) خامه

nylon fibers

الیاف نایلونی

cotton fibers

الیاف پنبه

muscle fiber

رشته‌ی عضلانی

wool fibers

الیاف پشمی

nerve fibers

رشته های عصبی

● ریشه‌ی تار مانند، موی ریشه

● تار و پود، بافت (پارچه)

a fabric of coarse fiber

پارچه‌ی درشت بافت

● (مجازی) نهاد، منش، شخصیت

a man of strong moral fiber

مردی که ساختار اخلاقی او محکم است

● رجوع شود به: roughage

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن