دیکشنری فارسی

fillip

UKfilip US'fıləp

معنی فارسی

تلنگر انگيزش چيزبيهوده تحريک کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/fil´ip/n., vi., vt.

تلنگر، تلنگر زدن

he gave me a fillip on the head

او به سرم تلنگر زد.

she filliped bread crumbs off the table

او با تلنگر خرده نان‌ها را از روی میز زد.

ضربه‌ی سبک و تند

he gave her a fillip on the shoulder with his leather gloves

با دستکش‌های چرمی خود، ضربه‌ی تند و سبکی به شانه‌ی او زد.

(هر چیز که مثل تلنگر یا ضربه‌ی تند انگیزاننده باشد) انگیزش، وسیله‌ی تحریک، انگیزان

the war gave a fillip to patriotism, but for a short time only

جنگ میهن دوستی را برانگیخت ولی فقط برای مدتی کوتاه.

انگیختن، تحرک بخشیدن، به شوق آوردن

I was hoping thus to fillip his spirits

امیدوار بودم بدین وسیله روحیه‌ی او را تشجیع کنم.

واژه‌های دیگر با معنی «تلنگر»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن