fillip
معنی فارسی
تلنگر انگيزش چيزبيهوده تحريک کردن
معنی کامل و مثالها
/fil´ip/n., vi., vt.
● تلنگر، تلنگر زدن
he gave me a fillip on the head
او به سرم تلنگر زد.
she filliped bread crumbs off the table
او با تلنگر خرده نانها را از روی میز زد.
● ضربهی سبک و تند
he gave her a fillip on the shoulder with his leather gloves
با دستکشهای چرمی خود، ضربهی تند و سبکی به شانهی او زد.
● (هر چیز که مثل تلنگر یا ضربهی تند انگیزاننده باشد) انگیزش، وسیلهی تحریک، انگیزان
the war gave a fillip to patriotism, but for a short time only
جنگ میهن دوستی را برانگیخت ولی فقط برای مدتی کوتاه.
● انگیختن، تحرک بخشیدن، به شوق آوردن
I was hoping thus to fillip his spirits
امیدوار بودم بدین وسیله روحیهی او را تشجیع کنم.