دیکشنری فارسی

fine (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/fīn/n., vt.

● (دراصل) پایان، اتمام، فرجام، خاتمه

● تاوان، جریمه

he had to pay a heavy fine

مجبور شد جریمه‌ی سنگینی بپردازد.

● جریمه کردن، تاوان خواستن (یا ستدن)، نقره‌داغ کردن

the police fined him because he had parked his car on a sidewalk

چون ماشین خود رادر پیاده رو پارک کرده بود پلیس او را جریمه کرد.

* in fine

1- سرانجام، بالاخره 2- خلاصه

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن