دیکشنری فارسی

fingered

UKfiŋgəd US'fıŋgəd

معنی فارسی

انگشت دار پنجه اي

معنی کامل و مثال‌ها

/fiŋ´gǝrd/adj.

● (معمولا باهایفن) دارای انگشت (به تعداد یا نوع بخصوص)

a four-fingered creature

موجود چهار انگشتی

● (گیاه شناسی) انگشتی، انگشت‌سان، انگشت دار

تعریف انگلیسی

adjective
  1. having or resembling a finger or fingers; often used in combination “the fingered roots of giant trees” “rosy-fingered” “three-fingered cartoon characters”

مترادف‌ها

adjective
(Botany) Digitate.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن