دیکشنری فارسی

firm (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/fu_rm/adj., vt., vi.

● سخت، سفت، ماسیده، قرص

after a while, the cement becomes firm

پس از مدتی سیمان سفت می شود.

● ثابت، ناجنبان، استوان، استوار

his teeth are firm

دندان‌های او محکم هستند.

● پایدار، بی تغییر، دگرگون نشدنی

a firm friendship

دوستی پایدار

● مصمم، با اراده، قاطع، قطعی

a firm decision

تصمیم قطعی

a firm date for the meeting

تاریخ قطعی برای ملاقات

● محکم، مستحکم، پا بر جا، لست، تزلزل‌ناپذیر، راسخ

firm muscles

عضلات محکم

a firm faith

ایمان پا بر جا

he is a firm believer in fate

او سخت به سرنوشت اعتقاد دارد.

● موثق، درست، بنیادین، استوار، راست، مستند

firm news

خبر موثق

firm principles

اصول استوار

● جدی، سخت‌گیر، بی‌گذشت

he was firm with the students

او با شاگردان جدی رفتار می کرد.

● محکم و قانونی

a firm contract

قرارداد محکم و قطعی

a firm order

سفارش لغو نشدنی

● رجوع شود به: firmly

● محکم کردن یا شدن، سفت کردن یا شدن، سخت کردن یا شدن، استوار کردن یا شدن، مستحکم کردن یا شدن، ثابت کردن یا شدن

firming a soil by rolling

سخت کردن زمین از راه غلتک زنی

this facial creme firms the skin

این کرم پوست صورت را سفت می کند.

to firm a wooden post in the ground

تیر چوبی را در زمین استوار کردن

he firmed his grip on the sword

او پنجه‌ی خود را بر (قبضه‌ی) شمشیر محکم‌تر کرد.

the country's economy is firming up

اقتصاد کشور دارد بهتر می‌شود.

the cheese is firming

پنیر دارد سفت می‌شود.

* be firm with somebody

(با کسی) جدی بودن، (مثلا بچه را) لوس نکردن

* be on firm ground

به اطلاعات خود اعتماد داشتن، وارد زمینه‌ای بودن

* stand (or hold) firm

(علی‌رغم شکست و تهدید و غیره) پایدار ماندن، مصمم باقی ماندن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن