fit (1)
معنی کامل و مثالها
/fit/vi., vt.
● درخور بودن، تناسب داشتن با، سزیدن، سزاوار بودن
let the punishment fit the crime
بگذارید تنبیه با جرم تناسب داشته باشد.
fit for a king
در خور یک پادشاه
● خوردن به، جور آمدن با، آمدن به، زیبیدن، برازیدن، برازاندن
choose a name that fits this product
اسمی انتخاب کن که به این محصول بخورد.
this color doesn't fit this room
این رنگ به این اتاق نمیخورد.
behavior that doesn't fit a teacher
رفتاری که در خور یک معلم نیست
● تعدیل کردن، جور کردن، (لباس) پرو کردن، اندازه کردن
to fit him for a new pair of shoes
(پایش را) برای کفش نو اندازه گرفتن
these shoes do not fit
این کفش اندازه نیست.
● شایسته بودن یا کردن، واجد شرایط کردن یا بودن، شایان بودن
his education fits him for the job
تحصیلاتش او را برای این کار واجد شرایط می کند.
corn that is fit to store
ذرتی که برای انبار کردن خوب است
this film is not fit for children
این فیلم برای بچهها مناسب نیست.
● داخل کردن، فرو کردن در، (با: in یا into) چپاندن، جاسازی کردن، چپیدن، کار گذاشتن، نصب کردن
to fit another passenger into a crowded bus
یک مسافر دیگر را در اتوبوس شلوغ چپاندن
to fit a key in a lock
کلید را در داخل قفل قرار دادن (توی قفل کردن)
● (معمولا با: out) مجهز کردن، بسیج ور کردن
to get the ship fit for sea
کشتی را برای (رفتن به دریا) آماده کردن
● (معمولا با: in یا into) همساز بودن با، متوافق بودن با، هم رای بودن با
that husband and wife fit each other
آن زن و شوهر با هم همسازند.
● گنجاندن، گنجیدن، اندازه بودن
his coat fits well
کت او اندازه است.
this radio doesn't fit into the box
این رادیو در جعبه جا نمیگیرد.
● مناسب (برای)، قابل، شایسته، برازنده، شایان، زیبنده، برازا
food fit to eat
غذای قابل خوردن
● بجا، بموقع، بهنگام
at a fitting time
در موقع مقتضی
● تندرست، سالم، سر حال
fit physically and mentally
از نظر جسمی و روانی سالم
he keeps fit by swimming
او با شنا کردن خود را سالم نگه میدارد.
● (عامیانه) در شرف، نزدیک به
she was fit to scream
او در شرف شیون زدن بود.
● تناسب، شایستگی، درخور بودن، جوری، گنجیدگی، زیبندگی، برازش
● اندازه، میزان اندازه بودن
a tight fit
لباس چسبان، لباس (یا اندازهی) تنگ
a good fit
لباس اندازه، اندازهی خوب
● هرچیزی که اندازه باشد یا بگنجند یا جور باشد
* fit to be tied
(عامیانه) بسیار عصبانی، دیوانه از شدت خشم
* fit as a fiddle
کاملا سالم، کاملا سرحال
* see fit (to)
صلاح دانستن، صواب دانستن