fit (2)
معنی کامل و مثالها
/fit/n.
● (هر نوع حملهی جسمی یا روحی ناگهانی) حمله، غش، نهیب، نهیو، ترنجیدگی، ترنجش، ویر، فراتک، گهگیری، تشنج، تنجش
a fit of coughing
سرفههای شدید و پشت سر هم (به سرفه افتادن)
she was seized with a fit
او دچار حمله شد.
he left the house in a fit of anger
خانه را در منتهای غضب ترک کرد.
her fit of jealousy
غلیان حسادت او
a fit of laughter
شلیک خنده، از خنده بی خود شدن
a fit of anxiety
غرق شدن در دلواپسی
● (مجازی) فعالیت شدید (و کوتاه مدت)
a fit of banking activities
توفان فعالیتهای بانکی
● (پزشکی) غش و ضعف، حملهی غشی، گهگرفت بیماری، دژ گرفت گاه و بی گاه، به طور نامرتب
* by fits and starts
دارای دوران فعالیت شدید و سپس دوران آرامش
* have a fit (or throw a fit)
خیلی خشمگین شدن، اعراض کردن، (از شدت خشم و غیره) از خود بی خود شدن، بی تابی کردن
finding out that her mother wasn't home, the child threw a fit
وقتی بچه فهمید که مادرش خانه نیست الم شنگه زیادی راه انداخت.