دیکشنری فارسی

fit (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/fit/n.

● (هر نوع حمله‌ی جسمی یا روحی ناگهانی) حمله، غش، نهیب، نهیو، ترنجیدگی، ترنجش، ویر، فراتک، گهگیری، تشنج، تنجش

a fit of coughing

سرفه‌های شدید و پشت سر هم (به سرفه افتادن)

she was seized with a fit

او دچار حمله شد.

he left the house in a fit of anger

خانه را در منتهای غضب ترک کرد.

her fit of jealousy

غلیان حسادت او

a fit of laughter

شلیک خنده، از خنده بی خود شدن

a fit of anxiety

غرق شدن در دلواپسی

● (مجازی) فعالیت شدید (و کوتاه مدت)

a fit of banking activities

توفان فعالیت‌های بانکی

● (پزشکی) غش و ضعف، حمله‌ی غشی، گهگرفت بیماری، دژ گرفت گاه و بی گاه، به طور نامرتب

* by fits and starts

دارای دوران فعالیت شدید و سپس دوران آرامش

* have a fit (or throw a fit)

خیلی خشمگین شدن، اعراض کردن، (از شدت خشم و غیره) از خود بی خود شدن، بی تابی کردن

finding out that her mother wasn't home, the child threw a fit

وقتی بچه فهمید که مادرش خانه نیست الم شنگه زیادی راه انداخت.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن