دیکشنری فارسی

fitfully

UKfitfuliː US'fıtfəlı

معنی فارسی

بطورنامنظم چنانکه بگيردوول کند بطورمتلون

مترادف‌ها

adverb
1. Irregularly, capriciously, in a fitful manner.
2. At intervals, by fits, by starts, by turns, intermittently, flickeringly.

واژه‌های دیگر با معنی «بطورنامنظم»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن