دیکشنری فارسی

fittingly

UKfitiŋliː US'fıtıŋlı

معنی فارسی

اندازه بودن امدن درخور صالح سالم جفت کردن سوارکردن

تعریف انگلیسی

adverb
  1. in an appropriate manner “he was appropriately dressed” “Derived from adjective: fit (for: fitly), befitting (for: befittingly), suitable (for: suitably), appropriate (for: appropriately)”

واژه‌های دیگر با معنی «اندازه بودن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن