دیکشنری فارسی

fixed

UKfikst USfıkst

معنی فارسی

ثابت معين مقطوع بخارنشدني محکم ثابت دوخته

معنی کامل و مثال‌ها

/fikst/adj.

ثابت، محکم، پا برجا، بی حرکت (در برابر: شل یا لق)

the plane's wings are fixed

بال‌های هواپیما ثابت است.

معین و بی نوسان، هاژه، برجا

fixed prices

قیمت‌های ثابت

استوار، راسخ

fixed purpose

اراده‌ی استوار

(هم سرعت با چرخش زمین به دور خود) زمین ایستا (geosationary هم می‌گویند)

a fixed satelite

ماهواره‌ی زمین ایستا

وسواس گونه، وسواسی، وسواس زده

a fixed idea

فکر وسواس گونه

(رنگ و غیره) ثابت، مانا، پایا

(عامیانه) فراهم

she is comfortably fixed for life

زندگی او در کمال رفاه تا آخر عمر فراهم است.

(خودمانی‌- مسابقه و انتخابات و غیره) تقلبی، نادرستانه (آنچه از قبل نتیجه‌اش را تعیین کرده‌اند)

a fixed contest

مسابقه‌ی تقلب آمیز

تعریف انگلیسی

adjective
  1. (of a number) having a fixed and unchanging value
  2. fixed and unmoving “with eyes set in a fixed glassy stare” “his bearded face already has a set hollow look"- Connor Cruise O'Brien” “a face rigid with pain”
  3. securely placed or fastened or set “a fixed piece of wood” “a fixed resistor”
  4. incapable of being changed or moved or undone; e.g. "frozen prices" “living on fixed incomes”

واژه‌های دیگر با معنی «ثابت»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن