fixed
معنی فارسی
ثابت معين مقطوع بخارنشدني محکم ثابت دوخته
معنی کامل و مثالها
/fikst/adj.
● ثابت، محکم، پا برجا، بی حرکت (در برابر: شل یا لق)
the plane's wings are fixed
بالهای هواپیما ثابت است.
● معین و بی نوسان، هاژه، برجا
fixed prices
قیمتهای ثابت
● استوار، راسخ
fixed purpose
ارادهی استوار
● (هم سرعت با چرخش زمین به دور خود) زمین ایستا (geosationary هم میگویند)
a fixed satelite
ماهوارهی زمین ایستا
● وسواس گونه، وسواسی، وسواس زده
a fixed idea
فکر وسواس گونه
● (رنگ و غیره) ثابت، مانا، پایا
● (عامیانه) فراهم
she is comfortably fixed for life
زندگی او در کمال رفاه تا آخر عمر فراهم است.
● (خودمانی- مسابقه و انتخابات و غیره) تقلبی، نادرستانه (آنچه از قبل نتیجهاش را تعیین کردهاند)
a fixed contest
مسابقهی تقلب آمیز
تعریف انگلیسی
- (of a number) having a fixed and unchanging value
- fixed and unmoving “with eyes set in a fixed glassy stare” “his bearded face already has a set hollow look"- Connor Cruise O'Brien” “a face rigid with pain”
- securely placed or fastened or set “a fixed piece of wood” “a fixed resistor”
- incapable of being changed or moved or undone; e.g. "frozen prices" “living on fixed incomes”